امشب بـه جهان آمـده پیغمبر دیگر؟

۲۸ فروردین ۱۳۹۵ در ۱۱:۱۹ق٫ظ

السلام علیک یا محمدبن علی الجواد

امشب بـه جهان آمـده پیغمبر دیگر؟
یا کعبه گرفته است به بر حیدر دیگر؟
یا از حسنین است عیـان منظر دیگر؟
دارد به سـرِ دست، رضـا کوثـر دیگر

بُشری که دلِ آل محمّد همه شاد است
این مژده بگوییـد کـه میلاد جواد است

ای بحـر تجلـی گهـرت باد مبارک
ای شاخۀ طوبـا ثمـرت بـاد مبارک
ای شمس ولایت قمرت باد مبارک
میـلاد گرامـی پسـرت بـاد مبارک

این قبلۀ اربـات مـراد اسـت، مـراد است
الحق که جواد است جواد است جواد است

بــا مــاه بگوییـد چـراغ سحـر اسـت ایـن
بـا مهـر بگویید کـه از مهـر، سـر است این

طفـلش نتـوان گفت که خیرالبشر است این
جانم به فدایش پسر است این پسر است این

ما را به پسر بودن او فخر از آن است
کو بعد پدر، رهبر خلق دوجهان است

این است کز آغـاز خداونــد ستـودش
این است که بگشود نبی لب به درودش
این است که افتاد «کرامت» به سجودش
این است که جود آمده مرهون وجودش

جوشد ز کفش لطف و عنایات خدایی
آرنـد به سویش همگان دست گدایی

سرتا بـه قدم حسن خداوند جلیلش
مـرآت جمـال نبـوی روی جمیلش
زوّار حـرم آدم و نوح است و خلیلش
مأمون شده در اوج شهی عبد ذلیلش

این است که در محضر او زادۀ «اکثم»
آورد چو یک کودک ناخوانده الف، کم

این است همـان مخزن اسرار الهی
وابستـه بــه علـم ازل نامتناهــی
بی‌پرتو او علم سیاهی است سیاهی
دارد خبر از ابر و هـوا و یم و ماهی

کز معجزه‌اش هوش پرید از سر مأمون
گویی که جدا روح شد از پیکر مأمون

ای از ازلـت نــام دل‌آرای محمّد
وی آینــۀ طلعـت زیبـای محمّد
سرتا به قدوم تـو سراپـای محمّد
بوسیده پدر روی تو را جای محمّد

از جود تـو یا فضل تو یا علم تو گویم؟
وز خلق تو یا خوی تو یا حلم تو گویم؟

با این همه اوصاف خدایی ز خدایت
در حیرتم آخر چه بگویم بـه ثنایت
گوهر چه بوَد تا که بریزند بـه پایت؟
فرمـود پـدر: ای پــدرم بـاد فدایت!

تو مصحـف زهرایی و قرآن رضایی
تو روح رضا، قلب رضا، جان رضایی

فردوس بَرد سجده به خـاک قدم تو
رضوان شده پیوسته گـدای کـرم تو
هنگام عطا ظرف وجود است کم تو
حـجِّ حــرم الله، طـواف حــرم تـو

از ما همـه دریوزگی و عجز و گدایی
از تو همه لطف و کرم و عقده‌گشایی

بگـذار کـه سرگـرم هیاهـوی تو باشم
تا جان به لبم هست، ثناگوی تو باشم
باشد که فقط تشنه لبِ جوی تو باشم
مولا کرمی کن که سگ کوی تو باشم

آن روز که خلقت همه دامان تو گیرند
زنجیر مرا دست غلامـان تـو گیرند

تـو دسـت عطـا و کرم و لطف خدایی
تو در دو جهان از همگان عقده‌گشایی

تو حج و تو میقات، تو مروه، تو صفایی
مـا جملـه گدا و تـو جواد ابن رضایی

جود و کرم از توست، تضرع صفت ماست
والله گـدایـی درت سلطـنت مــاست

من میثم آلودۀ بی‌دست و زبانم
در باغ بهار تو کم از برگ خزانم
مگـذار برِ بـاد بـه کـوی دگرانم
بگذار در اطراف گلت خار بمانم

من با همه گفتم که جواد است امامم
باشد که بخوانی ز ره لطف، غـلامم

(غلامرضا سازگار)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *