۰۰۴-باز شد بی پرده پیدا حسن حی ذوالمنن

۸ بهمن ۱۳۹۳ در ۱۰:۰۹ق٫ظ

السلام علیک یا حسن بن علی ایها العسکری

باز شد  بی پرده پیدا حسن حی ذوالمنن
شد عیان در خانۀ چارم علی، دوّم حسن
از کویر خاک می رویند یاس و ارغوان
در ریاض قدس می رقصند سرو و نسترن
حبّذا مولود مسعودی که چون قرآن ورا
حضرت هادی شده از پای تا سر بوسه زن
سرو قد، طوبی، دهان گنجینۀ سرّ خدا
دل، بهشت قرب حق، رخسار، باغ یاسمن
وصف مدح او نشاید گر چه چون ریگ روان
ریزد از لعل لب روح القدس درّ عدن
هم ابوالمهدیش می خوانند هم ابن الرّضا
هم ولی الله هم نجل امام ممتحن
کنیۀ او عسکری و عسکرش جن و ملک
حکمران آسمان، میر زمین، پیر زمن
صلب پاک او به درّ سیزده دریا صدف
قامت او چارده معصوم را سرو چمن
می کند سیراب از شهد لبش خورشید را
طفل نوزادی که نوشد با ولای او لبن
می شود با تیغ غیب مهدی اش از تن جدا
هر کجا بیرون شود از آستین دست فتن
بغض او سوزان تر است از آتش سوزان دل
مهر او شیرین تر است از جان شیرین در بدن
خود امام بن امام بن امام و نجل او
مصلح کل جهان مهدی، امام بت شکن
گر بپرسی کیست خاک راه سامرّای او
بر فراز آسمان خورشید می خندد که من
نی عجب در صحن او، کز طور سینا برتر است
گردو صد موسی فتد مدهوش از آوای لن
خود حسن، بابش علی، جدّش جواد ابن رضا
بلکه اجدادش امامان، تا رسول ممتحن
خیل آبائش زآدم تا گرامی شخص وی
اتقیای روزگار، اولیای ذوالمنن
گر برد در مصر بوی تربت او را نسیم
می درد از شوق او با خنده یوسف پیرهن
عیسی گردون نشین با مهدی اش آرد نماز
موسی آرد التجا بر او در امواج محن
چشم بد دور، الله الله زین همه حسن و جمال
هم جمال اندر جمال و هم حُسن اندر حَسن
مدح او گویم که در وصفش به هر صبح و مسا
می دمد مضمون نو از دامن چرخ کهن
بنگرد بی پرده حسنی را که در پثرب ندید
گر اویس آید به سامرا زصحرای قرن
من نمی خوانم خدایش، لیک گویم در جلال
خالق و مخلوق را چون او ندیدم مقترن
گر به دوزخ پا گذارد می شود دارالسّرور
ور زجنت دست شوید بیت الحزن
ای وجودت آخرین درّ الهی را صدف
وی به خاکت برترین پاکان عالم را وطن
نیست قابل در مدیحت نیست لایق در ثنات
گر زلب یاقوت، یا گوهر فشانم از دهن
تو امام عسکری من عبد سر تا پا گناه
من سیاهی در سیاهی تو چراغ انجمن
بس که شیرین وصف و مدح تو در کام جان
می سزد گردند عالم کوه کن در کوهکن
من نه وصفت را از آن گفتم که می دانم که ای
بلکه مدح توست همچون جان شیرینم به تن
هر که هستم (میثم) دار غم عشق توام
گر چه ناید از من بی دست و پا میثم شدن

(سازگار )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *