۰۰۳-نقد جان برکف و شرمنده ببازار تواَم

۳ آبان ۱۳۹۳ در ۱۰:۵۹ق٫ظ

السلام علیک یا مسلم بن عقیل

نقد جان برکف و شرمنده ببازار تواَم
که بدین مایۀ ناچیز خریدار تواَم

سنگ ها از همه سو بر من آزاده زدند
به گناهی که در این شهر گرفتار تواَم

کو به کو دردل شب گردم و گریم تا صبح
همه خوابند و من سوخته بیدار تواَم

دست از دار جهان شسته بپای قدمت
جان بکف دارم و مشتاق سرِدار تواَم

گرچه آواره در این شهر یتیمان منند
یاد اطفال تو و عترت اطهار، تواَم

کام خشکیده ولی آب ننوشم هرگز
تشنه ام تشنه ولی تشنه دیدار تواَم

گو غیر کُشد زارم، من یار پسندیدم
زاری نکنم هرگز کآزار پسندیدم

مبهوت به هر سویم آواره به هر کویم
تا یوسف خود جویم بازار پسندیدم

هر کوچه که شد جایم بر غربت مولایم
رخسار غریبی بر دیوار پسندیدم

با من همه بستیزید آتش به سرم ریزید
او سوختنم خواهد من نار پسندیدم

مست نگه یارم دلباختۀ دارم
در دار غمش تنها من دار پسندیدم

آن دختر دلبندم این خون دو فرزندم
من در ره محبوبم ایثار پسندیدم

کوبید به سر سنگم سازید ز خون رنگم
من یار پسندیدم. من یار پسندیدم

زخمم به بدن نیکوست اینگونه پسند اوست
یک بار که تیغ آمد صد بار پسندیدم

هر بیت تو را «میثم» بیتی بجنان بخشم
چون شیوه شعرت را بسیار پسندیدم

(غلامرضا سازگار)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *