۰۰۳-آن دشمنی که بر جگرم نقش غم کشید

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ در ۵:۵۹ق٫ظ

السلام علیک یا علی بن محمد الهادی

آن دشمنی که بر جگرم نقش غم کشید

جان از تنم به حربۀ زهرِ ستم کشید

ابنُ الرضایم و زرضا(ع) ارث برده ام

زهرجفا مرا به همان پیچ و خم کشید

در احتضارم و بدنم درد می کند

این سمّ جان شکار ، توان از دلم کشید

وقتی که دید ، تشنگی ام قاتل من است

جان را اَجل ز سینۀ من لاجَرم کشید

عمرم شبیه مادر پهلو شکسته شد

نخل جوانی ام ثمر از عمرِ کم کشید

جز زهر کینه مایۀ آرامشم نشد

دریا ز موج خسته شد و چشمه نَم کشید

طاغوت، با سلالۀ زهرا(س) چها نکرد

ما را برون ز خانه چو یک متّهم کشید

بالا گرفت کار جسارت به اهل بیت

کارم به سوی بزم شراب و ستم کشید

من وارث بلای خرابه نشینی ام

سوز دلم دوباره به دردو اَلَم کشید

ای کربلا! چو شاهد ِویرانی ات شدم

گویی که ابن سعد سنان بر تنم کشید

بهتر که قبر مادر ما مخفیانه ماند

ورنه کدام حرمله دست از حرم کشید

این ظلمها هدایت ما را عوض نکرد

شکر خدا ، ولایت ما تا عجم کشید

نام علی و فاطمه جاوید مانده است

دشمن خیال کرد بر آنان قلم کشید

ما روی دوش ، پرچم عصمت کشیده ایم

دردا ، عدو علیه عدالت علَم کشید

دنیا که خود بخود، قفسِ جانِ خسته بود

تبعید هم به گوشه ای از مَردمَم کشید

از آفتاب زندگی ام بهره کم گرفت

شرمنده ام که سختی از آن اُمتّم کشید

افطار کردم و جگرم پاره پاره شد

جدّم رسید و وقت سحر در برم کشید

در آخرین نفس، پسرم چون بغل گشود

بُغضش گرفت و پارچه ای بر سرم کشید

( محمود ژولیده )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *