۰۰۹-به سخن لب بگشا یار خموش از سخنم

۱۳ فروردین ۱۳۹۳ در ۵:۲۷ق٫ظ

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

به سخن لب بگشا یار خموش از سخنم

نوح من خیز و ببین غرق به مـوج محـنم

آنقدر سوخته ام زآه تـو ای سوخـتـه ام

که اگر دیده گشایی نشناسی که منم

همه شب تا به سحر فرق من و تو این است

تو مژه وا نکنی من مژه بر هم نزنم

ای کمانتر ز کمان پیش من خسته بمان

ورنه با رفتن تو جان برود از بدنم

غم داغ تو بدوش دل من سنگین است

کوه صبرم ولی از بار غمت می شکنم

ای گل سوخته ام دیده به تو دوخته ام

بعد تو سیر دگر از گل و باغ و چمنم

(سید محسن حسینی )

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *